تبليغاتX
نماز

نماز

...

کاغذ دیواری عاشقانه...








عکس عاشقانه







Love Pic



عکس عاشقانه





کاغذ دیواری عاشقانه










+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 12:8  توسط ... 

درد دلی بین خدا و بنده ی گناهکارش:

خدایا با من قهری!!!...

بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...

خدایا خسته ام نمیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...

خدایا!سه رکعت زیاد است!

بنده ی من!قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و منو صدا بزن...

خدایا !من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم,خواب از سرم می پرد!

بنده ی من!همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...

خدایا!هوا سرد است و من نمی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

بنده ی من!در دلت بگو یا الله,ما نماز شب برایت حساب می کنیم....

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد......

ملائکه ی من !ببینید من اینقدر ساده گرفته ام, اما بنده ی من خوابیده است.

چیزی به اذان صبح نمانده است,او را بیدار کنید,دلم برایش تنگ شده است, امشب با من حرف نزده است.......

خداوندا!دو بار او را بیدار کردیم,اما باز هم خوابید...

ملائکه ی من!در گوشش بگویید پروردگارت, منتظر توست ...

پروردگارا!باز هم بیدار نمی شود!

اذان صبح را می گویند..هنگام طلوع آفتاب است.....

ای بنده!بیدار شو,نماز صبحت قضا می شود...

خورشید از مشرق سر بر می آورد.خداوند رویش را بر میگرداند.

ملائکه ی من!آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟

وای نه !..

خدای مهربونم...بامن قهری...؟؟!

ولی باز هم خدا من را می بخشد.

باز هم.

 

اگر مرا بخوانی بی شک پاسخت را خواهم داد.

 

 

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم ندیدیم

سر تا به قدم... تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 11:40  توسط ...  | 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را

که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟..

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی

بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش ونگاری که خودت می خواهی

نقشه از قبل مشخص شده است

تو در این بین فقط میبافی

نقشه رو خوب ببین ، خوب بباف !

نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند!

بعضی آدمها میاند و میرند و هیچ کسی نمیفهمه .....ولی بعضی ها از خودشون قدر 1 رد پا هم شده اثری میزارند....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 11:39  توسط ...  |